صفحه اصلی مطالب جدید هنر مردن: سخنان اشو در مورد هاسیدیسم (عرفان یهود)

postheadericon هنر مردن: سخنان اشو در مورد هاسیدیسم (عرفان یهود)

میانگین امتیار کاربران: / 4
ضعیفعالی 

بگذار چنین باشد
Let it be So

 

پرسش نخست:

اشوی عزیز، از طریق شما چیزی برای من اتفاق افتاده است، ولی این چیزی
غیرقابل بیان است. این چیست که من نمی دانم. ولی با این حال وجود دارد.

 

ذهن انسان تمایل دارد که هر تجربه ای را به یک پرسش تبدیل کند. این گامی بسیار مخرب است. لطفاٌ از آن پرهیز کن. اینجا، نزد من، تمام هدف این است که چیزهای غیرقابل دانستن را بدانید: شناخت چیزهای غیرقابل بیان، شناخت چیزهایی که نمی توان به کلام آورد. وقتی شروع می‌کند به رخ دادن، از آن مشکل نساز، از آن پرسش نساز، زیرا خود همین پرسشگری یک توقف می شود. آنگاه ذهنت به کاری دیگر مشغول می شود. آنوقت مختل می شوی.

وقتی شروع به رخ دادن می کند، لذت ببر، دوستش بدار، از آن تغذیه شو، گرامی اش بدار، آن را برقص، آوازش بخوان ولی از آن یک پرسش نساز. فقط آن را باش. و به آن یک فضای تمام بده. رشد خواهد کرد. به فضایی در تو نیاز دارد تا رشد کند.

عجله نکن تا از آن یک نظریه درست کنی. نظریه ها بسیار خطرناک هستند: می توانند جنین را در رحم به قتل برسانند. لحظه ای که شروع کنی به تحلیل کردن، مقایسه کردن، چه هست و چه نیست کردن و برچسب زدن، به سمت سقط جنین پیش می روی. تمایل به خودکشی نداشته باش، تحلیلگر نباشد و فقط اجازه بده. حضورش را احساس کن __ ولی نه با ذهنت. با تمامیت وجود آن حضور را احساس کن. بگذار قلبت به آن باز باشد؛ و آنوقت رشد خواهد کرد.

و در خود آن رشد، ادراک رفته رفته خواهد آمد. ادراک توسط تحلیل و تفکر و منطق نخواهد آمد. ادراک از طریق تجربه های عمیق تر و عمیق تر فراخواهد رسید.

می گویی که ازطریق من اتفاقی برایت افتاده است ولی این چیزی غیرقابل بیان است. بگذار چنین باشد. شاد باش. تو برکت یافته ای. وقتی چیزی غیرقابل بیان شروع به رخ دادن می کند، نشان می دهد که در راه درست قرار داری، تو در راه خداگونگی و آن راز غایی در حرکت هستی. هرگاه چیزی را در دورنت داشته باشی که نمی توانی آن را بفهمی، این فقط نشان می‌دهد که چیزی بزرگ تر از خودت وارد وجودت گشته __ وگرنه می توانستی آن را درک کنی و به آن پی ببری. چیزی عظیم تر از ذهن در تو رسوخ کرده است، اشعه ای از نور وارد روح تاریک گشته است، شعاعی از نور وارد شب تاریک ذهن شده است. ذهن نمی تواند
به آن پی ببرد، این ورای ادراک ذهن است. ولی نه ورای ادراک. به یاد داشته باش. ورای ادراکی که برای ذهن ممکن است ولی نه ورای ادراک. زیرا ادراکی وجود دارد که از ذهن نیست: ادراک تمامی وجود، ادراک توسط تمامیت وجودت.

ولی آن ادراک توسط تحلیل و تشریح به دست نمی آید؛ بلکه توسط جذب کردن آن تجربه فراخواهد رسید. آن را بخور! آنچه که غیرقابل بیان است باید توسط تو خورده شود. مسیح
به مریدانش می گوید، "مرا بخورید." منظورش این است: آن غیرقابل بیان را بخورید، آن ناشناختنی را بخورید. هضمش کنید بگذارید وارد گردش خونتان شود. بگذارید بخشی از وجودتان شود. و آنوقت خواهید شناخت. و آن شناخت همانگونه ناگهانی خواهد بود که آن تجربه ناگهانی برخاست. اینک آن اشعه وارد وجودت شده است. بگذار بخشی از وجودت شود__ فقط آنوقت آن را درک خواهی کرد.

این ادراک آن درکی نیست که تاکنون با آن آشنا بوده ای. تو فقط با ذهن و راه های ذهن آشنا بوده ای. ذهن بی درنگ برهمه چیز برچسب می زند. هروقت می پرسی که "این چیست"، درواقع چه می پرسی؟ یک بوته یا یک گل می بینی و می گویی، "این چیست؟" کسی می‌گوید، "یک بوته گل سرخ" و تو فکر می کنی که درک کرده ای. کسی فقط یک کلام ادا کرده "گل سرخ" و تو می پنداری که شناخته ای!

ولی اگرنامش را ندانی قدری احساس ناراحتی می کنی. آن گل ناشناخته تو را به چالش می‌خواند و با تو مبارزه می کند. احساس می کنی اعتبار تو در مخاطره است. زیرا آن گل ناشناخته پیوسته می گوید، "تو مرا نمی شناسی، پس تو چقدر می دانی حتی مرا نمی شناسی؟" آن گل پیوسته بر سرت می کوبد و تو احساس ناخوشایندی پیدا می کنی. می خواهی بدانی تا این چالش را پایان بدهی. به کتابخانه می روی و دایره المعارف بریتانیکا را باز می کنی و نام آن گل را در آنجا پیدا می کنی: یک "گل سرخ" __ خوب! تو به آن برچسب زده ای. حالا می‌توانی راحت باشی و آرام بگیری!

ولی چه کرده ای؟ فقط با گذاشتن یک واژه بر روی گل سرخ، آیا فکر می کنی که آن را شناخته ای؟ تو فرصت شناخت آن را ازدست داده ای. یک چالش بزرگ را از کف داده ای. زیرا خوب به ییاد داشته باش : نام "گل سرخ" توسط انسان به آن بوته داده شده، خود آن بوته آن اسم را ابداٌ نمی شناسد. اگر در مورد بوته ی گل سرخ برای بوته ی گل سرخ صحبت کنی، او ابداٌ درک نمی کند. "در مورد چی حرف می زنی؟ این چه حرف های بی معنی است که می‌زنی؟!" بوته ی گل سرخ تا جایی به خودش مربوط می شود نامی ندارد __ آن نام را دیگران به آن داده اند، توسط کسانی مانند تو که نمی توانند ناشناختنی را در هیچ کجا تحمل کنند.

امور غیرقابل شناخت چنان امور ناراحت کننده ای هستند که همیشه تولید اختلال می کنند. مردی را می بینی و می گویی، "این مرد کیست؟" و آنوقت کسی می گوید که او یک چینی است یا آفریقایی است یا ژاپنی است و آنوقت احساس راحتی می کنی. تو چه شناختی پیدا کرده‌ای؟ فقط با دانستن اینکه او اهل چین است.... میلون ها چینی وجود دارند __ هشتصد میلیون __ و هیچ چینی دیگر مانند این مرد نیست. درواقع، چیزی به نام "چینی" the Chineseوجود ندارد. میلیون ها میلیون چینی وجود دارند __ هر یک انسانی منحصر به فرد است و متفاوت؛ هرکسی امضای خاص خودش را دارد و وجود ویژه‌ی خودش را. با برچسب زدن اینکه او یک چینی است تو چه شناختی پیدا کرده ای؟ ولی احساس راحتی می کنی.

او چه مذهبی دارد؟ او یک بودایی است. برچسبی دیگر به دستت آمده است. حالا قدری بیشتر می دانی. به کدام حزب تعلق دارد؟ او یک کمونیست است. بازهم برچسب های بیشتری داری __ و آنگاه می پنداری که آن مرد را شناخته ای!

آیا شناخت به همان ارزانی است که ذهن فکر می کند؟ برچسب زدن شناختن نیست. برچسب‌زدن راهی برای پرهیز از فرصتی است که باز بوده. اگر با آن مرد در می آمیختی می توانستی او را بشناسی. اگر در تنهایی با آن بوته ی گل به مراقبه می نشستی فرصتی داشتی تا آن را بشناسی: اگر اجازه می دادی که عطر آن وارد بینی ات شود و به قلبت برسد؛ اگر آن را با عشق لمس می کردی. اگر وارد یک رابطه ی تنگاتنگ با آن بوته ی گل می‌شدی، می توانستی چیزی از آن را بشناسی.

من نمی گویم که می توانی یک بوته ی گل سرخ را به تمامی بشناسی. اگر بتوانی چنین کنی تمامی کائنات را شناخته ای _ زیرا تمامی کائنات در یک بوته گل سرخ درگیر است: خورشید و ماه و ستارگان و گذشته و حال و آینده. تمامی فضا و تمامی زمان در آن گل سرخ کوچک باهم ملاقات می کنند. اگر بتوانی آن را در تمامیت آن بشناسی، تمام کائنات را شناخته ای. آنوقت هیچ چیزی پشت سر باقی نمی ماند. هر چیز کوچک بسیار عظمت دارد.

و وقتی که چیزی چون یک گل ناشناخته در درونت شروع به شکفتن می کند برای تشریح آن شتاب نکن آن را روی میز قرار نده و آن را قطعه قطعه نکن تا ببینی از چه ساخته شده. از آن لذت ببر. دوستش بدار. کمکش کن تا رشد کند. رحمتی بر تو نازل شده است. باید یک هاسید شوی.

معنی هاسید این است __ رحمت.

 

پرسش دوم:

اشوی عزیز، در کتاب ویگیانا بایراوا تانتراVigyana Bhayrava Tantra ، شیوا Shiva تکنیک های زیادی را در مورد تعادل یافتن برای دوی Devi  بازگو می کند. آیا ممکن است لطفاٌ قدری از آن تکنیک ها را در رابطه با هنر متعادل ماندن هاسید ها برای ما بگویید؟

 

نه، من هیچ چیز در مورد آن تکنیک ها نخواهم گفت __ زیرا هاسیدیسم مطلقاٌ غیرفنی است. هاسیدیسم تکنیکی ندارد __ فقط خوشی محض در زندگی است.

هاسیدیسم طریقت مراقبه نیست، طریق نیایش است. نیایش تکنیک ندارد. مراقبه می تواند میلیون ها تکنیک داشته باشد زیرا مراقبه رویکردی علمی به واقعیت درون است (کتاب نامبرده توسط مترجم در هفت جلد به فارسی برگردانده شده و شامل 112 تکنیک مراقبه ی تانترایی است م.) هاسیدیسم یک علم نیست، یک هنر است. هاسیدیسم تکنیک را باور ندارد، بلکه عشق را باور دارد.

به یاد بسپار: ذهن فن‌گرا   یک ذهن ریاضییات‌گرا است. ذهن عاشق گرایشی به ریاضیات ندارد؛ ذهن عاشق ذهن یک شاعر است. عشق یک رابطه‌ی رمانتیک و افسانه گون است، یک تکنیک نیست. عشق یک رویا است، یک فن نیست. عشق رویکردی کاملاٌ متفاوت به زندگی دارد.

هاسیدیسم تکنیک ندارد؛ یوگا و تانترا در آن نیست. فقط می گوید: به زندگی اعتماد داشته باش، به خداوند توکل داشته باش و از هرآنچه که به تو بخشیده شده لذت ببر. چنان با شکرگذاری از آن لذت ببر که هر چیز معمولی برایت امری مقدس شود و هرچیز جزیی یک قداست بیابد.
هر چیزی را به چیزهای مقدس تبدیل کن __ انگاه هیچ چیز نامقدسی وجود ندارد. انرژی عشق و رحمت و سپاس برتو نازل خواهد شد.

عشق یک تکنیک نیست، پس هیچکس نمی تواند به تو بیاموزد که چگونه عشق بورزی. و اگر به کتاب های بربخوری که می گویند درس عشق می دهند، مواظب آن کتاب ها باش.. اگر یک بار بتوانی تکنیکی بیاموزی که عاشق شوی، دیگر هرگز قادر به عشق‌ورزی نخواهی بود!
آن تکنیک ها به مانع بدل می شوند. عشق پدیده ای طبیعی و خودانگیخته است. حتی حیوانات نیز عشق می ورزند __ حیوانات کینسی Kinsey  ها و مستر و جانسون Master and Johnsonهایی ندارند و به خوبی قادرهستند به انزال برسد بدون هیچ کمک علمی! آن ها هیچ درمانگر جنسی ندارند و نزد هیچ مرشدی نمی روند تا به آن ها بیاموزد که چگونه عشق بورزند.
عشق ورزیدن یک کیفیت مادرزادی است. هر وجودی آن را با متولدشدن با خود می آورد.

چند چیز است که همراه تولد با خود می آورید. کودکی زاده می شود... هیچکس به نوزاد آموزش نمی دهد که چگونه نفس بکشد. اگر قرار بر آموزش نفس کشیدن بود هیچکس قادر نبود تا زنده بماند، زیرا برای آموزش آن به زمان نیاز بود. باید نخست او را مدرسه می‌فرستادند و آموزش زبان می دید و عاقبت پس از هفت هشت یا ده سال قادر بودی به او بیاموزی که چگونه نفس بکشد! او حتی واژه‌ی نفس کشیدن را هم نمی داند. نه، نفس کشیدن نیاز به هیچ آموزشی ندارد. نوزاد با ظرفیت نفس کشیدن به دنیا می آید، این ظرفیتی ذاتی و مادرزاد است. همچون شکفتن گل بر شاخه و یا همچون جاری شدن رود به سمت اقیانوس امری طبیعی است.

لحظه ای که نوزاد زاده می شود تمامی وجودش مشتاق و گرسنه ی تنفس است __ نمی داند چه اتفاقی افتاده زیرا که قبلاٌ هرگز تنفس نکرده است. کسی هرگز به او آموزش نداده و او قبلاٌ این کار را نکرده است هیچ تجربه ای در این مورد ندارد __ فقط خودبه خود اتفاق می افتد.

دقیقاٌ به همین ترتیب، یک روز، در سن چهارده سالگی کششی عظیم را به سمت جنس مخالف احساس می کند؛ درواقع، آموزگارهایش خلاف این را آموزش داده اند. به نظر می رسد که تمام تاریخ بشریت مخالفت با س$ک $$س و انرژی جنسی را آموزش داده است! مذاهب، فرهنگ‌ها، تمدن ها، کشیشان و سیاستمدارها همگی به انسان آموخته اند که چگونه س $$$ س را سرکوب کند. ولی با این وجود این انرژی نمی تواند سرکوب شود. سرکوب آن به نظر غیرممکن می رسد.

سک!***س پدیده ای طبیعی است. برمی خیزد. حتی اگر با آن مخالف باشی، بازهم برمی خیزد __ حقیقت آن را ببین.. حتی وقتی که با آن مخالفت کنی، برعلیه این مخالفت تو، بازهم برمی‌خیزد. از تو بزرگتر است. نمی توانی آن را کنترل کنی. طبیعی است.

هاسیدیسم می گوید که اگر انسانی شروع کند به یک زندگی طبیعی، یک روز، ناگهان عشق خداوند بطور طبیعی دراو برمی خیزد: همانقدر طبیعی که عشق به زن یا عشق به مرد بطور طبیعی در او برمی خیزد؛ همانقدر طبیعی که نفس کشیدن پس از تولد آغاز می شود. آن لحظه‌ی گرانقدر را نمی توانی اداره کنی، نمی توانی برایش برنامه ریزی کنی، نمی توانی خودت را برایش آماده کنی، نیازی نیست. فقط بطور طبیعی زندگی کن، با زندگی جاری باش و یک روز ناگهان خواهی دید که آن مرحمت بر تو نازل گشته است. شوقی عظیم در درونت برخاسته است، عشقی تازه نسبت به جهان هستی __ می توانی آن را خداوند بخوانی. زیرا وقتی عشق برمی خیزد جهان هستی امری شخصی می شود. آنوقت دیگر یک شیئی نیست یک "تو" است آنگاه رابطه ای بین "من" و "تو" می شود.

هاسیدیسم فقط می گوید که غیرطبیعی نباش و نیایش خودبه خود متولد می شود. تکنیکی وجود ندارد. و زیبایی آن در همین است.

اگر جریان طبیعی نیایش را ازکف داده باشی، آنگاه تکنیک مورد نیاز است. مراقبه جانشینی است برای نیایش، در مرتبه ی دوم پس از نیایش قرار دارد. اگر نیایش را ازکف داده باشی آنوقت مراقبه لازم است، ولی اگر نیایش در تو برخاسته باشد آنوقت نیازی به هیچ مراقبه نیست. نیایش همان مراقبه ی خودانگیخته است و مراقبه یک نیایش همراه با تلاش. نیایش همراه با تکنیک یعنی مراقبه؛ مراقبه بدون تکنیک یعنی نیایش.

هاسیدیسم مذهب نیایش کردن است، برای همین است که در هاسیدیسم اثری از ترک دنیا نیست. یک هاسید یک زندگی طبیعی را زندگی می کند که خداوند به او عطا کرده است. هرکجا که خدا او را قرار داده باشد همانجا زندگی می کند، عشق می ورزد و از لذت های کوچک زندگی سرخوش است. و وقتی که از لذات کوچک در زندگی لذت بردی، مجموعه ی انباشته شده ی این لذات یک سرور عظیم در وجودت است.

این نکته باید درک شود. منتظر یک سرور عظیم نباش که برتو نازل گردد. هرگز چنین اتفاقی نمی افتد. سرور بزرگ چیزی نیست جز لذات کوچک که در درونت انباشته شده اند. مجموع تمام این لذت های کوچک تشکیل آن سرور عظیم را می دهند. وقتی غذا می خوری، لذت ببر. وقتی می نوشی، لذت ببر. حمام می گیری، لذت ببر. راه می روی، لذت ببر. دنیای به این زیبایی، صبح به این قشنگی... ابرهای زیبا... برای جشن گرفتن به چه چیز دیگر نیاز داری؟ آسمان پر از ستاره... برای سپاسگزاری کردن به چه چیز دیگر نیاز داری؟ خورشید از مشرق طلوع می کند.... برای خشوع و خضوع به چه چیز دیگری نیازمندی؟ و از میان هزار و یک خار، گل سرخی کوچک غنچه اش را باز می کند، بسیار آسیب پذیر، بسیار شکننده، با این حال بسیار قوی، بسیار آماده برای جنگیدن با باد، با رعد وبرق. به این شهامت نگاه کن.... برای درک اعتماد و توکل به چه چیز دیگر نیاز داری؟

تکنیک ها وقتی مورد نیاز هستند که تو این روزنه های کوچک به خداگونگی را از کف داده باشی. اگر به نگاه کردن از میان این روزنه ها ادامه بدهی، تاثیر جمعی آن بازشدن یک در بزرگ است. و ناگهان شروع می کنی به دیدن اینکه نیایش چیست. نه فقط دیدن آن، بلکه شروع می کنی به زندگی کردن آن.

هاسیدیسم رویکردی کاملاٌ متفاوت با تانترا دارد. و هاسیدیسم بسیار برتر از هر تانترا است، زیرا که یک تانترای طبیعی است، روشی طبیعی است. راه تائوTao  است.

ولی ذهن بسیار حیله گر است. ذهن می خواهد دستکاری کن. ذهن مایل است حتی رابطه‌ی عاشقانه را نیز دستکاری کند؛ ذهن می خواهد حتی پدیده ی اسرارآمیز نیایش را هم دستکاری کند. ذهن یک کنترل کننده بزرگ است. وسواس ذهن این است که همه چیز را کنترل کند و هیچ چیز را ورای کنترل خود باقی نگذارد __ برای همین است که تکنیک وجود دارد. ذهن همیشه خواهان تکنیک است و ذهن برای هر امکانی برنامه ریزی می کند.

اگر برای هر امکان برنامه ریزی کنی، اگر همه چیز را برای خودت اداره کنی، هرگز به‌خداوند اجازه نمی دهی که در تو نفوذ کند و کنترل زندگی تو را به دوش خود بگیرد. هرگز به خدا اجازه نمی دهی تا به تو کمک کند. فکر می کنی که باید مستقل باشی فکر می کنی که هیچ راهی جز کمک به خویش نیست. بی جهت فقیر می مانی.

 

پسری کوچک در باغچه مشغول بازی بود و پدرش هم در کناری نشسته بود و او را تمشا می‌کرد. پسرک سعی می کرد تا قطعه سنگ بزرگی را از زیر زمین بیرون بکشد ولی نمی‌توانست. سنگ بزرگ بود و او هرچه تلاش می کرد نمی توانست آن را بیرون بکشد. خسته شده بود و عرق می ریخت.

پدرش گفت، "تو از تمام قدرت خود استفاده نمی کنی."

پسربچه گفت، "اشتباه می کنی. من از تمام قدرتم استفاده می کنم. و دیگر نمی دانم چه بکنم."

پدرگفت، "از من نخواستی که به تو کمک کنم. این هم در قدرت تو است. من اینجا نشسته ام و تو از من برای کمک درخواست نکرده‌ای. برای همین است که می گویم تو از تمام قدرت خودت استفاده نکرده ای."

 

انسانی که با تکنیک ها زندگی می کند شاید فکر کند که از تمام انرژی هایش استفاده می کند، ولی او کمک خداوند را نطلبیده است. انسانی که فقط با یک تکنیک مراقبه می کند انسانی فقیر است. یک هاسید بسیار غنی است زیرا او به واقع از تمام انرژی هایش استفاده می کند. یک هاسید انسانی باز است؛ یک ذهن تکنیک گرا ذهنی بسته است. همه چیز را برنامه ریزی می‌کند. حتی اگر تمام برنامه هایت اجرا شوند بازهم شادمان نخواهی بود زیرا این ها برنامه‌های تو هستند. آن ها به قدر خودت کوچک هستند. حتی اگر موفق هم بشوی بازهم شکست خورده ای؛ حتی در موفقیت نیز مزه ی ناکامی را خواهی چشید. زیرا چه به دست خواهی آورد؟ یا، اگر شکست بخوری، البته که احساس ناکامی می کنی. وقتی شکست بخوری ناکام می شوی ولی وقتی موفق هم می شوی بازهم احساس ناکامی داری.

خودت را برای الوهیت بازکن. طبیعی زندگی کن؛ سعی نکن خودت را بهتر کنی: توسط ایده‌آل ها زندگی نکن، با اخلاقیات زندگی نکن __ فقط یک زندگی طبیعی داشته باش. طبیعت باید تنها دستور العمل تو باشد و هرچیز که طبیعی باشد خوب است زیرا این اراده ی خدا است که آن را چنین خواسته است. اگر بتوانی زندگی خود را با چنین شکرگزاری بپذیری __ که این خداوند است که چنین خواسته باشد __ اگر به تو !س !!!ک!!! س را داده، به تو جنسیت را داده است __ او بهتر می داند. نیازی نیست زندگی بدون عمل جنسی را بر خودت تحمیل کنی. یک چنین زندگی زشت است، از سکس طبیعی زشت تر است. و اگر !س!!!!ک!!!!!س طبیعی را بپذیری، درخواهی یافت که در نقطه ای مشخص، !س!!!!ک!!!!س!! طبیعی به زندگی تجردی طبیعی تبدیل می‌شود. آنگاه براهماچاریاbrahmacharya  برمی خیزد. آنوقت زندگی تماماٌ متفاوتی را تجربه خواهی کرد.

ولی این نوع زندگی همراه با جریان طبیعی زندگی فرامی رسد.

آیا می‌بینید؟ رودخانه‌ای از کوهستان جاری می شود،  هزاران مایل راه را طی می کند و سپس روزی در دل اقیانوس ناپدید می گردد. اگر رودخانه یک متفکر بزرگ بود و شروع می کرد به اندیشیدن که: "این راه سرپایینی می رود. من نباید این کار را بکنم. جایگاه من در کوهستان است. یک رودخانه نخست فقط برف های قله های هیمالیا است __ جایگاه من آنجاست. و من اینگونه سقوط می کنم. این گناه است. به فرودست ها رفتن همراه با برف رود؟، پایین رفتن به‌سوی زمین؟ از اوج آسمان ها فروغلطیدن؟..." اگر رودخانه ها متفکر بودند دیوانه می‌شدند، زیرا این فروافتادن است، سقوط به جهنم است. ولی رودخانه ها اندیشمند نیستند، خیلی خوش اقبال هستند. آن ها این را می پذیرند. این اراده ی خداوند بوده که در قله باشند و اینک همین اراده ی اوست که اعماق زمین را نیز اکتشاف کند.

و شخصی که واقعاٌ بخواهد قله ها را بشناسد باید اعماق را نیز بشناسد، وگرنه قادر به شناخت نخواهد بود. ژرفا بخش دیگر اوج است. هرچه قله‌ی کوه بالاتر باشد، دره عمیق تر خواهد بود. اگر بخواهی درخت را بشناسی، باید ریشه ها را نیز بشناسی. درخت  به بالا رفتن ادامه می‌دهد و ریشه ها به پایین رفتن. و درخت در بین این دو وجود دارد: حرکت رو به بالا و حرکت رو به پایین. این تنشی است که به درخت زندگی می بخشد.

رودخانه حرکت می کند، توکل دارد، نمی داند به کجا می رود __قبلاٌ این راه را نرفته و هیچ نقشه ی راه با خودش ندارد و هیچ راهنما هم ندارد. ولی با توکل به راهش ادامه می دهد: اگر باید چنین رخ دهد، باید خوب باشد. او آوازخوان و رقصان پیش می رود. و آنگاه هر رودخانه‌ای، __چه به شرق جاری باشد و چه به سمت غرب برود یا به شمال یا به جنوب، فرقی ندارد __ عاقبت یک روز بالاخره به آن غایت دست می یابد و در دل اقیانوس ناپدید می‌گردد. در اقیانوس است که او ژرفای نهایی را یافته است.

اینک سفر کامل شده است. او بلندی های هیمالیا را شناخته است، اینک اعماق اقیانوس را نیز شناخته است. اینک آن تجربه کامل است و دایره تکمیل شده است. اینک رودخانه می تواند در نیروانا ناپدید شود، حالا می تواند در موکشا آرام بگیرد. رهایی و آزادی یعنی این.

یک هاسید چون یک رودخانه زندگی می کند. او توکل دارد. انسانی که بسیار وسواس تکنیک دارد انسانی بی توکل است و تردید دارد. نمی تواند به زندگی اعتماد کند؛ او به تکنیک خودش اعتماد دارد.

 لطیفه ای بسیار زیبا شنیده ام. بودی Bodhi آن را برایم فرستاده است.

 

مردی که کلکسیون گوریل‌های زنده داشت به آفریقا سفر کرد تا گوریل های بیشتری را به مجموعه ی خودش اضافه کند. به زودی خودش را در کلبه ی یک شکارچی سفیدپوست یافت.

مجموعه‌دار از شکارچی پرسید، "و شما برای هر گوریل که می گیرید چه مبلغی می‌خواهید؟"

شمارچی گفت، "من پانصد دلار برای خودم می گیرم، پانصد دلار برای آن مرد بومی که با تفنگ آنجا ایستاده و پانصد دلار هم برای سگم می گیرم."

مجموعه دار نتوانست بفهمد که چرا سگ باید پانصد دلار بگیرد ولی چون مردی عمل‌گرا بود فکر کرد که هزار و پانصد دلار برای یک گوریل زنده مناسب است و برایش مهم نبود که این مبلغ چگونه بین آنها تقسیم شود.

در سفر شکار، شکارچی بزرگ یک گوریل را بالای درختی ردیابی کرد و آهسته بالای درخت رفت و با چوبی محکم بر سر او زد. همانطور که گوریل از درخت سقوط می کرد، سگ دوید و بیضه های گوریل را به دندان گرفت و او را بیحرکت نگاه داشت. در اینجا شکارچی پایین آمد و قفسی آورد و گوریل را به‌داخل آن هل داد.

مجموعه دار حیرت کرده بود. به شکارچی گفت، "این حیرت انگیز است! در عمرم چنین چیزی ندیده بودم. تو مسلماٌ پانصد دلار خودت را کسب کرده ای و آن سگ هم همینطور! این عالی است. ولی آن مرد بومی که با تفنگ اینجاست؟ او به نظر هیچ کاری نمی کند."

شکارچی گفت، "نگران نباش. او هم پول خودش را کسب می کند."

همینطور پیش رفت و شکارچی به شکار گوریل ها به همین ترتیب ادامه داد تا اینکه عاقبت
به گوریلی برخوردند که مشغول تماشای تمام این صحنه بود. شکارچی بالای درخت رفت و درست وقتی که می خواست با چون بر سر گوریل بکوبد، گوریل پیش دستی کرد و با یک ضربه ی دستش شکارچی را از درخت به پایین پرتاب کرد.

همانطور که شکارچی در هوا به سمت زمین سقوط می کرد، بر سر آن مرد بومی فریاد کشید: "سگ را بزن، سگ را بزن!"

 

حالا این ذهن تکنیک گرا است. ترتیب همه چیز را داده است و هرگونه امکان را محاسبه کرده است. هیچ راه گریزی در سیستم باقی نگذاشته است.

یک انسان مذهبی نمی تواند چنین برنامه ریزی شده عمل کند، این ممکن نیست. او باید راه گریزهای فراوان برای ورود خداوند بگذارد. درواقع، اگر درست درک کنید، یک انسان مذهبی کسی است که برنامه ریزی نمی کند __ زیرا چگونه می تواند برنامه بریزد؟ و ظرفیت‌های ما برای برنامه ریزی چیست؟ ما محدود هستیم. ما نور مختصری از هوشمندی داریم ولی بسیار کوچک است. به این هوشمندی جزیی تماماٌ اعتماد کردن سبب ایجاد یک زندگی میانحالهmediocre  می کند. آن گستره‌ی عظیم هرگز وارد چنین زندگی میانحاله ای نخواهد شد؛ آن بی نهایت هرگز وارد چنین زندگی میانحاله نخواهد شد؛ آن بی پایان هرگز وارد چنین زندگی نخواهد شد.

هاسیدیسم گامی بسیار انقلابی است __  مخاطره ای عظیم است. مخاطره در انداختن ذهن است که به نظر تنها امنیت ما است؛ دورانداختن ذهن که به نظر تنها قطعیت و یقین ما است؛ دورانداختن ذهن که به نظر تنها ظرفیت ما است. و سپس اعتماد به بی ذهنی __ آن را خداوند بخوان __ اعتماد به جهان هستی و نه به خود شخص. هاسیدیسم یک تسلیم عظیم است.

 

سومین پرسش:

اشوی‌عزیز، فقط یک مرشد در هر نوبت.

 

می توانم مشکل تو را بفهمم و آن را تحسین کنم. من در مورد مرشدان بسیار و طریقت های بسیار و درهای بسیار صحبت می کنم. و این طبیعی است که شما شروع کنید به گیج شدن.

ولی شما فقط وقتی lی توانید گیج شوید که به کلام من بچسبید. باوجودی که واژه ها می توانند متفاوت باشند و من از رویکردهای متفاوت استفاده  می کنم، اگر به کلام من نچسبید، من یک حرف را بارها و بارها و بارها می گویم. و وقتی از هر رویکردی استفاده می کنم و در مورد هر طریقتی سخن می گویم، تماماٌ با آن هستم. آنوقت به هیچ چیز دیگر توجه ندارم. حتی به‌حرف هایی که قبلاٌ زده ام اهمیتی نمی دهم.

وقتی در مورد هاسیدها سخن می گویم، یک هاسید هستم. آنوقت تمام وجودم درگیر آن است. این تنها راهی است که راز آن را برایتان آشکار کنم. اگر خودم درگیر نشوم، اگر بدون احساسات تند در موردش باشم، اگر تنها یک تماشاچی باشم یا مانند استادی باشم که چیزها را برایتان توضیح می دهد، به شما آن بینشی را که منظور است نخواهم داد. آنوقت شما اطلاعاتی جمع می کنید و به خانه خواهید رفت __ دانش بیشتری خواهید داشت ولی خردمند نخواهید شد.

بنابراین هروقت من در مورد یک مرشد یا یک طریقت یا یک کتاب مذهبی سخن می گویم، تماماٌ با آن هستم، مطلقاٌ درگیر آن می شوم. در آن لحظات هیچ چیز دیگر برایم وجود ندارد زیرا در یک شهوتpassion  به سر می برم، عشق من به آن آموزش حالت شهوانی دارد.

البته من می توانم مشکل تو را درک کنم، زیرا وقتی من با احساسات تند می گویم که هاسیدیسم آن راه است، تو مختل می شوی زیرا من روزی همین را در مورد تانترا می گفتم و روزی دیگر می گفتم که راه، ذن است و بازهم روز دیگر می گفتم که تائو راه است. "پس بالاخره کدامیک، آن راه است؟!"

وقتی من در مورد یک طریقت سخن می گویم، همان طریقت هستم. به سخنان من نچسبید
به پیام بی کلام توجه کنید. و اگر آن به دلت نشست، اگر در قلبت ترانه ای خواند، آنوقت راهت را یافته ای. آنوقت تمام آنچه را که قبلاٌ گفته ام و هرآنچه را که بعداٌ خواهم گفت همه را فراموش کن. آنوقت نیازی نیست نگران باشی. تو کلید خودت را یافته ای. اینک می توانی آن قفل را باز کنی.

من به سخن گفتن ادامه می دهم زیرا برای میلیون ها نفر سخن می گویم. وقتی تو کلیدت را یافتی، ازهرچه می گویم لذت ببر ولی بارها و بارها با سخنانم آشفته نشو. تو کلید خودت را یافته ای، اینک من باید برای کسی دیگر سخن بگویم که هنوز کلیدش را پیدا نکرده است. وقتی  تو آرامش و سکوت و سرور خودت را پیدا کردی، آنچه را که نیاز داشتی یافته‌ای؛ ولی بسیاری هستند که هنوز به این ها دست نیافته اند. من برای آنان سخن می گویم و من از تمامی امکانات بهره خواهم گرفت.

برای نمونه، وقتی در مورد هاسیدیسم سخن می گویم شاید قلبت را عمیقاٌ لمس کند و شاید عشقت برای این طریقت برانگیخته شود. شهوت من شاید تو را مشتعل کند. برای همین است که من با شهوت سخن می گویم. اگر من با بی تفاوتی و مانند پروفسورها سخن بگویم.... من یک پروفسور نیستم. وقتی در مورد هاسیدیسم سخن می گویم، یک خاخام هاسیدی هستم. آنوقت این طریقت من است که در موردش سخن می گویم. این طریقت شخص دیگری نیست که من آن را برای شما توضیح می دهم، این طریقت من است که آن را پیموده ام، طریقتی است که عاشق آن هستم، آن را شناخته ام، آن را چشیده ام. من از تجربه ی خودم سخن می‌گویم و اگر آن بر دلت نشست و چیزی در قلبت جاافتاد و اگر نیایش طریقت تو شد، آنگاه هرچه را که می گویم فراموش کن آنوقت نیازی نیست که بارها و بارها تجدیدنظر کنی.

اگرهنوز آن تجربه برایت رخ نداده است آنوقت نیاز به توجه کردن داری. اگر برایت رخ نداده است آنوقت نگران نباش، فراموشش کن؛ من در مورد موضوعی دیگر سخن خواهم گفت، دری دیگر را خواهم گشود __ شاید آن در برای تو باشد. ولی وقتی آن در را یافتی آنوقت نگران درهای دیگر که بازخواهم کرد نباش، زیرا تمام درها به یک چیز رهنمون می شوند. نگران نباش که تو باید از این در وارد شوی..." شاید اشو دری دیگر را باز کند که بزرگتر و طلایی است." ولی درها همه یکسان هستند و آن دری را که تو عاشقش شده ای، برای تو همان در طلایی خواهد بود.

اگر عاشق این در شده باشی، در دیگری برایت وجود نخواهد داشت. و خواهی دید که دیگران از درهای دیگر وارد می شوند ولی وقتی که به خود مرکز جهان هستی وارد می شوید همگی شما در یک عشق و برادری عظیم باهم ملاقات خواهید کرد: کسی یک هاسید است و دیگری یک راهب ذن و یکی لامای تبتی و دیگری یک صوفی است... و کسی با ساکت نشستن
به اینجا وارد شده و دیگری در حالت رقص __ ولی تمام سالکان در یک برادری عمیق در مرکز باهم دیدار خواهند کرد.

می دانم که بسیار دشوار است. اگر دو مرشد را انتخاب کنی در تضاد خواهی بود. هرگز دو مرشد برنگزین __ یکی کافی است؛ بیشتر از کافی است!

 

وقتی ملانصرالدین درحال مردن بود پسرش را صدا زد و به او گفت که نزدیک تر بیاید و
به او گفت، "پسرم، باید چیزی برایت بگویم _ باوجودی که می دانم گوش نخواهی داد زیرا من خودم وقتی پدرم در حال مرگ بود به او گوش ندادم. او به من گفت: نصرالدین زیاد دنبال زن‌ها نرو. ولی من نمی توانستم خودداری کنم؛  وسوسه بسیار قوی بود. و من درگیر یک زن شدم و سپس زن دیگر و..." او نه بار ازدواج کرد __ حداکثر تعدادی که قرآن مجاز می داند!

و ادامه داد، "من جهنمی درست کردم. بسیار رنج کشیدم. می دانم که تو گوش نخواهی داد ولی بازهم می گویم، زیرا اینک من می روم و دیگر فرصتی نخواهد بود تا این را به تو بگویم. می‌دانم که تو عاشق زنان خواهی شد. ولی دست کم یک چیز را از پدر پیر خودت به یاد بسپار: پسرم، یکی یکی، یکی یکی، به نوبت. دست کم این مقدار را انجام بده!"

 

یکی یکی! اگر درعین حال عاشق دو زن باشی، این نشانگر چیست؟ نشان می دهد که دچار شکاف شخصیتی هستی. تو یک وجود یکپارچه نیستی، دو شخص هستی. اگر در یک زمان عاشق سه زن باشی، آنوقت سه نفر هستی. و مردانی هستند که هر زنی را که ببینند عاشقش می شوند! هرکس که عبور کند ناگهان عاشق او می شوند. هر زنی موضوع عشق آنان است. آنان یک جمعیت هستند. با شمردن تعداد زنانی که همزمان عاشق آنان هستی، می توانی بشمری که چند نفر هستی. این روشی زیباست برای این که بشماری چند نفر در درون تو زندگی می کنند: یک معیار آسان!

ولی عاشق یک زن شدن به تو یکپارچگی می بخشد، نوعی اتحاد و تو به تمامیت می رسی. تو معقول می شوی زیرا تضادی وجود ندارد.

شنیده ام:

 

عروس و داماد داخل آسانسور شدند که دختر زیبای آسانسورچی رو کرد به داماد و گفت، "سلام عزیز". دیگر هیچ کلامی مبادله نشد تا اینکه عروس و داماد در طبقه ی خودشان پیاده شدند و ناگهان عروس پرسید، "آن دختره بی حیا و گستاخ کی بود؟"

داماد با نگرانی زیاد گفت، "لطفاٌ شروع نکن. من فردا به قدر کافی دردسر دارم که وجود تو را برای او توضیح بدهم."

 

حتی عاشق دو زن شدن هم خطرناک است __ ولی عاشق دو مرشد بودن میلیون‌ها بار خطرناک تر است. زیرا عشق زن شاید فقط به بدن مربوط باشد، پس روح هم فقط تا آن مقدار درگیر است. یا فوقش این است که عشق به زن ممکن است به ذهن مربوط باشد و روح تا همین حد درگیر است. ولی عشق به مرشد مربوط به روح است واگر عاشق دو مرشد بشوی روح تو تقسیم خواهد شد، کاملاٌ تجزیه می شوی و قادر بخواهی بود یکپارچه بمانی. به سادگی شکل و شمایل خودت را از دست خواهی داد و انسجامت ازهم خواهد پاشید. و تمام نکته در بودن با مرشد این است که انسجام پیدا کنی.

وقتی عاشق مرشدی شدی، همانجا بمان. من نمی گویم که حتی وقتی که از او ناامید شدی بازهم با او بمان. وقتی از او ناامید شدی او دیگر مرشد تو نیست. نیازی نیست دیگر با او بمانی. آنگاه مرشد دیگر را بیاب.

ولی هرگز در ذهنت با دو مرشد در یک زمان نمان. در موردش تصمیم بگیر _ زیرا این یک تصمیم معمولی نیست بسیار بااهمیت و حیاتی است. تمامی وجودت و کیفیت های تو و آینده ات بستگی به این تصمیم دارد.

 

پرسش چهارم:

اشوی عزیز، تو واقعا شیطنت می کنی. به ما می گویی که می خواهی خانه های ما را خراب کنی تا ما بتوانیم وارد خانه تو شویم، ولی من خانه ات را دیده ام:
 نه کف دارد و نه دیوار دارد و نه سقف. بنابراین من از همان ایوان جلویی
 به ستونی چسبیده ام و می ترسم که به داخل مکیده شوم.

 

این درست است. تمام تلاش من این که شما را با کلک به درون بکشانم؛ شما را به چیزی گول بزنم که هرگز درخواست نکرده اید.

مرید و مرشد در یک تضاد بزرگ به سر می برند؛ مبارزه ای عظیم بین شان وجود دارد.
و مرید فقط وقتی برنده می شود که بداقبال باشد. اگر مرشد در این مبارزه برنده شود، مرید خوش اقبال است و بسیار برکت یافته است. مبارزه به این سبب است که مرید برای دلایل عوضی نزد مرشد آمده است __ شاید آمده تا نوعی نفس روحانی برهم بزند. او در زندگی شکست خورده __ در پول و قدرت و مقام و اعتبار و احترام و توفیق در بازار و جاه طلبی در دنیای سیاست __ او در این موارد شکست خورده است. او نتوانسته به قله ی سفر نفسانی خودش دست بیابد: نتوانسته رییس جمهور یا نخست وزیر شود __ حالا زندگی به سرعت طی می شود و او می خواهد کسی باشد. برای او هیچکس بودن بدبختی بسیار بسیار بزرگی است.

مردم نهایتاٌ شروع می کنند به جست و جود در بعد مذهب. اینجا آسان تر به نظر می آید. دراینجا دست یابی به نوعی نفس خاص و نوعی نفس شکل یافتهcrystallization  آسان تر می‌نماید. دست کم می توانی یک سانیاس اشو بشوی! خیلی ساده است. و می توانی احساس خوبی پیدا کنی. احساس بزرگ بودن می کنی و فکر می کنی که انسان ویژه ای شده ای.

مردمان به اصطلاح مذهبی سعی دارند به چیزهایی دست پیدا کنند که نتوانسته اند آن ها را در این دنیا به دست آورند __ گاهی با ریاضت کشی و ترک دنیا کردن برای آن تلاش می کنند.

شخصی روزها روزه می گیرد و فکر می کند انسانی مخصوص شده است __هیچکس نمی‌تواند این مدت روزه بگیرد! شاید او یک خودآزارmasochist  باشد: کسی که از شکنجه‌دادن خودش لذت می برد. شاید تمایل به خودکشی داشته باشد. باید که چنین باشد. ولی او شروع می کند به دریافت احترام از سوی مردم __ "او یک ماهاتما یا روح بزرگ است." او روزه های طولانی می گیرد؛ او با بدن مخالف است؛ با رفاه مخالف است. می تواند روی تختی از میخ بخوابد یا سال ها فقط بایستد. یا می تواند روی ستونی در صحرا برای سال ها بنشیند _ فقط روی آن ستون بنشیند! بسیار ناراحت است. نمی تواند بخوابد، نمی تواند استراحت کند __ ولی در این صورت مردم را به سمت خودش جلب می کند.

ناگهان آدم بسیار مهمی می شود. حتی آن نخست وزیرها و رییس جمهور هایی که او می‌خواست بشود و نتوانسته بود، برای دیدن او می آیند زیرا فکر می کنند که اگر چنین قدیس بزرگی بتواند به آنان برکت بدهد، آنان می توانند در دنیای قدرت بیشتر رشد کنند. او احساس رضایت و خوشنودی زیاد می کند. اینک نفس در بالاترین حد خودش است. حتی پادشاهان و نخست وزیران و رییس جمهورها نزد او می آیند.

مریدان برای دلایل عوضی می آیند. یا مردی برای این می آید که نوعی آرامش بگیرد زیرا که بسیار مغشوش است. چرا او طالب رسیدن به آرامش است؟ او آرامش را برای این می خواهد تا بتواند جاه طلبی هایش را به نوعی بهتر ارضا کند.

چند روز پیش به آگهی تی امT.M. از ماهاریشی ماهش یوگیMaharishi Mahesh Yogi Transcendental Meditation نگاه می کردم.  همه چیز وعده می دهد: شغل خوب، کارآیی در کار، سلامتی _ سلامت ذهنی، سلامت جسمی __ طول عمر؛ هرچیزی را که یک انسان آرزو کند وعده می دهد. فهرستی بلندبالا است: اقتصادی، روحانی، اجتماعی، جسمانی، روانی __ تمام این منافع فقط با بیست دقیقه نشستن و چیزی احمقانه را تکرار کردن: "کوکاکولا، کوکاکولا" یا چیزی شبیه به این!

خیلی ساده و راحت! برای همین است که نباید ذکر خود را به هیچکس بگویید __ زیرا به شما می خندند! __ آن مانترا باید محرمانه نگه داشته شود. اگر به کسی بگویید که من "کوکاکولا، کوکاکولا" را ذکر می گویم، فکر می کنند که شما دیوانه شده اید! پس آن ذکر باید مطلقاٌ محرمانه بماند. تو به هرحال آن را مخفی می کنی زیرا گفتن آن به دیگران به نظر بسیار مسخره می رسد.

فقط تکرار هر چیز بی معنی برای بیست دقیقه و اینهمه منفعت؟! برای ذهن میانحاله  این بسیار جذابیت دارد. این مراقبه ی ماهاریشی ماهش یوگی نه مراقبه است و نه فراسویی؛ فقط تلاشی است برای استثمار ساده لوحان است، برای بهره کشی از مردمی که دنبال هرچیزی می گردند، درپی اکسیر هستند و دارو.

وقتی نزد یک مرشد واقعی می آیی او می گوید که دارویی وجود ندارد و اکسیری وجود ندارد. و او نمی گوید که شما را آرام و سالم و چنین یا چنان خواهد کرد تا شما بتوانید  وارد دنیا شوید و با کارآیی بیشتر دنبال جاه طلبی های خود بدوید. نه، او به تو خواهد گفت که دلیل ناآرامی و بیقراری و اختلال تو همین جاه طلبی است. جاه طلبی را دور بینداز! یک مرشد واقعی فقط می‌تواند وعده دهد که جاه طلبی تو را بگیرد، او نفس تو را خواهد گرفت. او فقط می تواند وعده بدهد که تو را خواهد کشت. تو آمده ای که محافظت طلب کنی، آمده ای تا نوعی امنیت به‌دست‌آوری، آمده ای تا عصا و شمعکprop  پیدا کنی __ ولی مرشد واقعی کسی است که شمعک های تو را می گیرد، یکی پس از دیگری.  یک روز فرومی پاشی. و در خود آن فروریختن، ازمیان خاکسترها، وجودی تازه برمی خیزد. آن وجود تازه ربطی به تو ندارد.
آن وجود تازه چنان جدید است که ادامه ی تو نیست. گذشته ای ندارد، آینده ای ندارد، فقط یک حضور خالص است، دراینک اینجا.

این پرسش از کریشنا رادا است. حق با اوست. تو واقعا شیطنت می کنی. درست است. پس مراقب من باش. و اگر بتوانی به موقع فرار کنی، خوب است. وگرنه تا کی می توانی به ستون ایوان بچسبی؟ اگر وارد ایوان شده ای، زیاد با خانه فاصله ندارد.

و آن ایوان نیز تخیلی است زیرا آن خانه نه کف دارد و نه سقف و نه دیوار __ چنین خانه ای چگونه می تواند ایوان داشته باشد؟ فکر فکرش را بکن. این ایوان فقط تخیلی است.

من به شما کمک می کنم تا ایوانی ببینید تا دست کم بتوانید وارد ایوان شوید __ آنوقت سفر آسان تر می شود. من گاهی چیزهایی به شما وعده می دهم که درخواست می کنید، فقط برای اینکه به شما کمک کنم قدری بیشتر اینجا باشید. خود ادراک شما رفته رفته به شما خواهد گفت که چیزهای احمقانه ای درخواست می کنید. و آنگاه ناگهان روزی درخواهید یافت که آن ایوان ازبین رفته است و البته، آن خانه هرگز وجود نداشته است.

ولی خانه ای که نه کف دارد و نه سقف و نه دیوار، خانه‌ی خداوند است __ زیرا که خود آسمان سقف آن است و خود زمین کف آن است و هیچ دیوار و مرزی در آن نیست.

آری، من شما را وارد هیچ خانه ای نمی کنم که مرزی در آن باشد زیرا آن خانه بارها و بارها ثابت خواهد کرد که زندان است؛ یک زندان دیگر. شاید قدری راحت تر باشد و تزیینات بیشتری داشته باشد، شاید اثاثیه آن قدری آمروزی تر باشد، ولی با این وجود یک زندان است.

خانه ی من خانه ی آزادی است. این دقیقاٌ چیزی است که رادا می گوید، "... ولی من خانه ات را دیده ام: نه کف دارد و نه دیوار دارد و نه سقف. بنابراین من از همان ایوان جلویی
به ستونی چسبیده ام...."  باز هم نگاه کن. ستونی وجود ندارد. چون تو می خواهی بچسبی،
به آن ستون باور کرده‌ای. بازهم ببین. چشمانت را باز کن. ستونی وجود ندارد و چسبیدن به آن فایده‌ای ندارد. آسوده شو. رها کن. و ناگهان تو ازبین می روی و بی نهایت می شوی و تو همان فضا می شوی. خداوند چنین است __ فضایی بدون مرز.

خانه ی من خانه‌ی خداوند است، معبدی ساخت بشر نیست.

لطیفه ای شنیده ام:

 

دو کارمند پس از ساعت کار به میخانه ای در وسط شهر رفتند و یکی دو گیلاسی زدند. یکی از آنان دور سوم را پیشنهاد داد ولی دوستش رد کرد و گفت که بهتر است به خانه برود و برای همسرش توضیح بدهد.

دوستش پرسید: "چی را توضیح بدهی؟"

مرد گفت، "نمی دانم. هنوز که به خانه نرسیده ام!"

 

در ایوان به ایستادن ادامه نده. با ایستادن در ایوان چیزی نخواهی دانست. به خانه بیا. در این بی نهایت که در دسترش شما قرار می دهم ناپدید شو. فقط آنوقت خواهی شناخت. و آنگاه نیاز به هیچ توضیحی نیست، آنوقت به هیچ نظریه ای نیاز نداری، به هیچ توجیهی نیاز نداری __ زیرا خود آن تجربه گواه خودش است.

شما تاکنون در خانه های کوچک و سلول های تاریک و کوچک زندگی کرده اید و نمی توانید باور کنید که انسان می تواند در چنین آزادی مطلق زندگی کند. شما ظرفیت آزاد بودن را از دست داده اید.

آن ظرفیت را باید دوباره فرابگیرید، آن ظرفیت را دوباره باید طلب کنید. من اینجا نیستم تا
به شما اصول و مقرراتی بدهم __ تمام تلاش من این است که یک زندگی بدون اصول، یک زندگی خودانگیخته و غیرمنضبط به شما بدهم. تنها هدیه ای که می توانم به شما تقدیم کنم آزادی است. و آزادی دیواری ندارد همچون آسمان بی نهایت است. تمام آسمان را طلب کنید: از آن شماست.

 

 

پرسش پنجم:

اشوی عزیز، چه کسی می تواند مرید بهتری باشد:
یک احمق دانش آموختهa learned fool  یا یک احمق بی سوادan unlearned fool ؟
 و برای مردمان هوشمند لطفاٌ این حکم خود را توضیح بدهید که:
نادان ها برکت یافته اندBlessed are the fools .

 

من در اینجا هیچ مردمان هوشمندیintelligentsia  نمی بینم __ جز احمق های برکت یافته. شاید سوال کننده مستثنا باشد: پاندیت سوامی یوگا چینمایاPandit Swami Yoga Chinmaya .  او می تواند مستثنا باشد! ولی درغیراینصورت من در اینجا هیچ هوشمند نمی بینم.

گفته ای عجیب از محمد وجود دارد که: بهشت پر از مردمان احمق است. وقتی با این جمله برخوردم خیلی تعجب کردم. هرگز انتظار نداشتم که محمد اینهمه انقلابی باشد. این گفته ای بزرگ است! منظورش چیست که بیشتر ساکنان بهشت احمق ها هستند؟ ولی رفته رفته، با‌دیدن شما احساس کردم که حق با اوست! اینجا نیز بیشتر ساکنانش را احمق ها تشکیل می دهند.

بگذارید برایتان بگویم که چند نوع احمق وجوددارد. نوع اول: کسی که نمی داند و نمی داند که نمی داند. یک احمق ساده. نوع دوم: کسی که نمی داند ولی می داند که می داند. یک احمق پیچیده،  احمق دانش آموخته. و نوع سوم: کسی که می داند که نمی داند __ احمق برکت یافته.

همه ی انسان ها چون یک نادان ساده زاده می شوند __ معنی "ساده لوح"simpleton  همین است. هر نوزاد یک ساده لوح و یک نادان ساده است. او نمی داند که نمی داند. او هنوز از امکان دانستن آگاه نشده است __ معنی تمثیل مسیحی آدم و حوا همین است.

خدا به آنان گفت، "از میوه ی آن درخت دانش نخورید." قبل از خوردن میوه ی درخت دانش، آنان نادان هایی ساده بودند. چیزی نمی دانستند. البته بسیار شادمان بودند زیرا وقتی که نمی‌دانی، ناشاد بودن بسیار دشوار است. ناشادمانی به قدری آموزش نیاز دارد؛ برای ناشادبودن به قدری کارآیی نیاز داری تا آن را خلق کنی؛ به مقداری تکنولوژی نیاز داری! نمی توانی بدون دانش جهنم بیافرینی. چگونه می توانی بدون دانستن تولید دوزخ کنی؟

آدم و حوا مانند کودکانی خردسال بودند. هرگاه نوزادی متولد می شود یک آدم  Adamمتولد شده است. و چند سالی در بهشت زندگی می کند __ حداکثر چهارسال __ این دوره با گذشت زمان کمتر و کمتر می شود. او در بهشت زندگی می کند زیرا نمی داند که چگونه تولید رنج کند. او به زندگی اعتماد دارد؛ از چیزهای کوچک لذت می برد __ ماسه ها و گوش ماهی‌های کنار ساحل را طوری جمع آوری می کند که گویی یک گنج یافته است. سنگ های رنگین معمولی برایش کوه نور هستند. هرچیزی او را به شگفتی می‌آورد __ قطرات شبنم صبحگاهی، ستارگان شب، ماه، گل ها، پروانه ها __ همه چیز یک اعجاب محض است.

ولی رفته رفته شروع می کند به دانستن: پروانه فقط یک پروانه است؛ گل فقط یک گل است. چیز زیادی در این ها نیست. او شروع می کند به یادگیری نام ها: این یک گل سرخ است و آن دیگری گل چامپاchampa  است و این کامیلیchameli  است و آن نیلوفرآبیlotus. و رفته رفته آن نام ها یک مانع می شوند. هرچه بیشتر بداند از خود زندگی بیشتر بریده می شود. او یک "مخ"heady  می شود. اینک او توسط سرش زندگی می کند نه توسط تمامیت وجودش. معنی "هبوط" همین است او از میوه ی درخت دانش خورده است. هر کودک باید که از میوه ی درخت دانش بخورد.

هر کودک چنان ساده است که باید پیچیده شود __ این بخشی از رشد است. بنابراین هرکودک از حماقت ساده به سوی حماقت پیچیده حرکت می کند. درجات مختلفی از حماقت پیچیده وجود دارد _ برخی از مردم در دوره ی ابتدایی می مانند، برخی دیگر دیپلم می گیرند، برخی ادامه‌ی تحصیل می دهند وفوق لیسانس می شوند و برخی به درجه ی دکترا می رسند __ درجاتی وجود دارد. ولی هرکودک باید طعمی از دانش را بچشد زیرا وسواس دانستن بسیار عظیم است. هر چیزی که ناشناخته باقی بماند یک خطر می شود، خطرناک است. باید شناخته شود زیرا با دانش ما قادر خواهیم بود از عهده ی آن برآییم. بدون شناخت آن چگونه می توانیم از عهده اش برآییم؟ بنابراین هرکودک باید که دانش آموخته شود. بنابراین، براساس ضرورت و الزام، نادان نوع اول باید به نادان نوع دوم تبدیل شود. ولی از نوع دوم به سوم شاید اتفاق بیفتد و شاید نیفتد، الزای وجود ندارد. نوع سوم فقط وقتی ممکن است که نوع دوم نادانی باری بسیار گران شود: فرد دانش بسیار حمل کرده است، به حد نهایت؛ فرد فقط یک سرhead  شده است و تمام حساسیت و هشیاری و زندگی کردن را گم کرده است؛ فرد فقط به نظریات و متون مذهبی و عقاید جزمی تبدیل شده با کلمات و واژه هایی که در سرش چرخ می خورند. یک روز، اگر آن شخص هشیار باشد، باید تمام این ها را دور بریزد. آنوقت است که به نوع سوم نادان تبدیل می شود: نادان متبرک.

آنگاه به کودکی دوم دست می یابد؛ بار دیگر یک کودک شده است. مسیح را به یاد آورید که می گوید، "تنها کسانی وارد ملکوت خدای من می شوند که مانند کودکان خردسال باشند." ولی به یاد بسپارید که او می گوید "مانند کودکان خردسال" و نمی گوید "کودکان خردسال". کودکان خردسال نمی توانند وارد شوند؛ آنان باید راه های دنیا را بشناسند، باید در دنیا مسموم شوند و آنگاه باید خودشان را پاک کنند. آن تجربه یک امر حتمی است.

بنابراین او نمی گوید "کودکان خردسال" می گوید آنان که مانند کودکان خردسال هستند. این واژه ی "مانند" خیلی اهمیت دارد: یعنی کسانی که کودک نیستند ولی همچون کودکان هستند. کودکان قدیس هستند ولی قداست آنان فقط به این سبب است که هنوز وسوسه ی گناه را تجربه نکرده اند. قداست آنان بسیار ساده است. ارزش چندانی ندارد زیرا آنان این قداست را کسب نکرده اند، برایش کار نکرده اند، هنوز در مقابل آن وسوسه نشده اند. وسوسه ها دیر یا زود خواهند آمد. هزارویک وسوسه وجود خواهند داشت و آن کودک در جهات بسیار کشانده خواهد شد. من نمی گویم که او نباید به آن جهات برود. اگر او خودداری کند و خودش را از رفتن به آن جهات سرکوب کند، همیشه همان نوع اول نادان باقی می ماند. بخشی از ملکوت مسیح نخواهد شد. قادر نخواهد بود تا آ‌ن بهشت محمد را پر کند. او فقط جاهل باقی خواهد ماند. جهل او چیزی جز سرکوب نخواهد بود و این جهل باری را از او برنخواهد داشت.

او نخست باید به دانش برسد، او نخست باید مرتکب گناه شود و فقط پس از اینکه گناه کرد و دانش آموخت و خدا را نافرمانی کرد و به دنیای وحشی پرداخت و گمراه شد و زندگی نفسانی خودش را زندگی کرد؛ آنوقت است که می تواند روزی همه را وانهد و رها کند.

همه کس این ها را رها نخواهد کرد. تمام کودکان از نوع اول نادانی به سوی نوع دوم می‌روند، ولی از نوع دوم به نوع سوم را فقط معدوی از برکت یافتگان خواهند پیمود وبرای همین است که آنان را نادان های متبرک می خوانیم.

نادان متبرک بزرگترین امکان ادراک است زیرا او به این شناخت رسیده است که دانش عبث است؛ او دریافته که دانش مانعی است برای شناختن. حال که دانش مانع دانستن است، او دانش را رها می کند و یک دانای خالص می گردد. او فقط به شفافیت بینش رسیده است. چشمانش خالی از نظریات و افکار هستند. ذهن او دیگر یک ذهن نیست؛ ذهن او فقط یک هوشمندی است، یک هوشمندی خالص. ذهن او دیگر با آشغال ها انباشته نشده و ذهنش دیگر توسط دانش‌وام گرفته شده ابرآلوده نیست. او فقط هشیار است. یک شعله ی هشیاری است.

ترتولیان،Tertulian دانش را به دو طبقه تقسیم کرده است: یکی را "دانش جاهل" می خواند _ نوع دوم نادان؛ دانشی که نمی داند. یک پاندیت یا کسی که دانش زیاد دارد، می داند ولی با این وجود نمی‌داند، زیرا او این دانش را همچون تجربه شخصی خودش کسب نکرده است. او گوش داده و حفظ کرده: او یک طوطی است، فوقش یک کامپیوتر.

همین دیروز نامه ای از یک سالک به نام نینادNinad  از آمریکا دریافت کردم که نوشته بود، "اشو، من خیلی خوشحالم. و در اداره ای که کار می کنم، کامپیوتر هر روز صبح به من خوشامد می گوید. کامپیوتر می گوید، " سلام، سوامی عزیزswamiji, Namaste" حالا او خیلی خوشحال است! و او خوب می داند که این یک کامپیوتر است که می گوید، " سلام، سوامی عزیز" کسی آنجا نیست. ولی حتی همین کلام او را خوشحال می کند. او می داند که این فقط یک ماشین است __ کسی وجود ندارد،  قلبی در آنجا نیست. کسی این را نمی گوید.

وقتی یک پاندیت چیزی را می گوید او یک کامپیوتر است. می گوید، "سلام، سوامی عزیز" طوطی وار است. ترتولیان می گوید که این دانشی است که واقعاٌ دانش نیست، بلکه جهلی است که لباس دانش برتن دارد، جهلی در لباس مبدل. این یک هبوط و سقوط است، هبوطی از معصومیت کودکی. این یک گندیدگیcorruption  است. وضعیت گندیده ی ذهن است. مکار، زرنگ، ولی گندیده.

سپس ترتولیان نوعی دیگر از دانش را برمی شمرد که آن را "جهل دانا"knowing ignorance می خواند این وقتی است که فرد تمام دانش ها و نظریات را دور می ریزد و مستقیم نگاه
می کند، زندگی را همانگونه که هست نگاه می کند و هیچ فکری  از آن در سر نپرورانده است و واقعیت را هرآنگونه که هست می بیند و با واقعیت بدون واسطه و مستقیم برخورد می کند و اجازه می دهد آنچه که هست شکوفا گردد. او فقط به واقعیت گوش می سپارد و به آن نگاه می‌کند __ و می گوید، "من نمی دانم". او همان کودکی است که مسیح از آن سخن می گوید __ او واقعاٌ کودک نیست ولی مانند کودک است. و من می گویم، "آری، نادان ها برکت یافته‌اند زیرا تمام برکات خداوند را به ارث می برند."

رسیدن از نوع اول نادانی به‌نوع دوم، خودکار است ولی رسیدن از دومین نوع به سومین نوع خودکار نیست. جهش از نوع دوم به سوم باید یک تصمیم باشد __ معنی سانیاس همین است. تصمیم می گیری که به قدر کافی دانش آموخته‌ای؛ اینک مایلی تا دوباره نادان شوی و می‌خواهی دوباره کودک شوی و ازنو زاده شوی. من در اینجا یک قابلهmid-wife  هستم. می‌توانم به شما کمک کنم که نادان شوید. و به یاد بسپار: تا زمانی که به نوع سوم دست نیابی تمامی عمرت یک اتلاف محض است.

آدم از فرمان خدا سرپیچی کرد: هر آدم باید سرپیچی کند. آدم از برکت بهشت ساقط شد:
هر آدم باید سقوط کند. آدم از میوه ی درخت دانش خورد: هر آدم باید دانش آلوده شود؛ این یک روند طبیعی است. من با هزاران تمثیل سروکار داشته ام ولی هیچکدام مانند این هبوط آدم نیست. این بارورترین تمثیل است. برای همین است که من بارها و بارها با معانی جدید آن را بیان می کنم؛ هربار معانی تازه از آن بیرون می آید.

و زمانی که آدم به مسیح تبدیل شد، به نوع سوم نادان بدل گشت. مسیح سومین نوع نادان است __ نادان متبرک. آنچه آدم انجام داد، مسیح ضدش را عمل کرد. مسیح به اطاعت مطلق و به معصومیت بازگشت.

خاخام ها، مردمان مذهبی یهود، آخوندهای معبد اورشلیم همگی نادان های آموخته بودند. آنان نمی توانستند مسیح را تحمل کنند. نادان های آموخته همیشه توسط نادان های متبرک برآشفته می شوند. آنان می باید او را به قتل می رساندند زیرا خود حضورش ناراحت کننده بود، همان حضور او چنان از آرامش، عشق، مهربانی و نور سرشار بود که آن احمق های دانش آموخته دریافتند که تمام وجودشان به مخاطره افتاده است. اگر این مرد زنده باشد، آنوقت ما احمق جلوه می کنیم و تنها راه خلاص شدن از او این بود که نابودش کنند تا باردیگر خودشان بتوانند مردمان دانش آموخته ی نژاد یهود باشند.

سقراط را مردمان دانش آموخته ی زمانش به قتل رساندند؛ منصور توسط فقهای دورانش کشته شد. وقتی که نوع سوم انسان نادان در دنیا ظهور می کند همیشه یک تضاد عظیم بوجود می‌آید. تمام فقها و دانشمندان گردهم می آیند؛ تمامی کسب و کار آنان در مخاطره است. این مرد می گوید که هرآنچه آنان می دانند حماقت است. و خودشان هم در اعماق قلبشان می دانند که حماقت است زیرا برای وجود خودشان کاری نکرده است و فایده ای نداشته است.
نه سروری، نه سعادتی، نه آرامشی، نه عشقی، از این همه دانش هیچ حاصل خودشان نشده است __ دانش آنان قلبشان را لمس نکرده وابداٌ در زندگیشان دگرگونی ایجاد نکرده است. آنان این را در اعماق قلبشان می دانند و برای همین است که حتی بیشتر ناراحت می شوند. می‌خواهند چنین مردانی را نابود کنند زیرا خود وجود چنین مردی اثبات می کند که آنان کسی نیستند. بدون مسیح آنان کشیشان بزرگ معبد بودند؛ با وجود مسیح ناگهان هیچکس نیستند.
در حضور مسیح خود خداوند حضور داشت و خود آن خاخام ها احساس کردند که شکوه و جلالشان ازبین رفته است.

تنها مردمان بسیار شجاع از نوع دوم به نوع سوم جهش می کنند. این یک جهش کوانتومی است. دین واقعی فقط برای مردمان شجاع است، درواقع برای کسانی که از جان گذشته باشند. مذهب برای انسان های ترسو نیست.

 

چند لطیفه:

پیرمردی را که دوست داشت مشروب بخورد و همچنین بسیار دانش آموخته و کتابخوان بود، نزد دادگاه آوردند و قاضی به او گفت، "شما متهم به مستی و خرابکاری و برهم زدن نظم هستید. آیا دلیلی دارید که نباید برای این ها مجازات شوید؟"

زندانی با حرارت شروع کردن به خطابه: "رفتار غیرانسانی انسان ها با هم سبب ایجاد هزاران فاجعه شده است. من چون پوPoe  آدم پستی نیستم و چون بایرونByron هرزه و فاسدالاخلاق نیستم و چون کیتزKeats ناسپاس نیستم. من چون برنز  Burnsافراطی نیستم و همچون تنیسون Tennyson ترسو نیستم و چون شکسپیر بددهن نیستم، پس..."

قاضی وسط حرف او پرید و گفت، "همین کافی  است. نود روز حبس __ و ضمناٌ کلانتر، این اسامی را که او گفت همه را یادداشت کنید و آن ها را هم احضار کنید. آنان هم مانند این بدکار هستند!"

 

حالا آن قاضی نادان نوع اول است و آن پیرمرد نادان نوع دوم. و این دو نوع مردم بیشتر ساکنان این زمین هستند. نوع سوم __ یک مسیح، یک بودا __ به ندرت اتفاق می افتد.

واژه ی هندی برای احمق،  بودوbuddhu  است __ از بودا می آید. وقتی که بودا پادشاهی خود را رها کرد و بسیاری از مردم شروع کردند به پیروی کردن از او، کشور در یک اغتشاش بود. مردم به همدیگر می گفتند، "یک احمق __ بودو __ نباش؛ از این مرد پیروی نکن." مردم کسانی را که از بودا پیروی می کردند بودو خواندند. او یک بودو است یک احمق است زیرا او پادشاهی را رها کرده است. چه کس دیگری می تواند پادشاهی را رها کند؟ مردم آرزو و خواب پادشاهی را دارند و او آن را ترک کرده است __ باید که یک احمق باشد!

نوع سوم پدیده ای بسیار نادر است. ولی اتفاق می افتد. و اگر به قدر کافی شجاعت داشته باشی می‌توانی جهش را انجام دهی.

وقتی کسی به من می گوید که تمام سعی خودش را کرده است، من چنین می بینم که او چنین نکرده است و او را در ردیف این  افسر موتورسوارپلیس قرار می دهم:

لطیفه ی دوم:

 

روزی یک افسرموتورسوار پلیس جلوی یک مرد موتور سوار را گرفت و شروع کردن به نوشتن جریمه. مرد موتور سوار شروع کرد به شکایت کردن و گفت، "سرکار، من که سرعت غیرمجاز نداشتم. سرعت مجاز پنجاه مایل در ساعت است و من فقط چهل مایل می رفتم."

افسر پلیس گفت، "این را می دانم ولی من نمی توانم به آن هایی را که واقعاٌ تند می روند برسم!"

 

نادان نوع سوم بسیار تند می راند. جایی را که حتی فرشتگان از گام نهادن در آن می ترسند او بی پروا می‌رود. نادان نوع سوم بسیار تند می راند، برای همین است که من آن را جهش کوانتومی quantum leap خوانده ام. نوع سوم به دلیل شهامت محض و انرژی می شتابد. نوع دوم چنان شهامتی ندارد. او قطعاتی از اینجا‌و‌آنجا جمع آوری می کند. او چنان شهامتی ندارد و با چنان سرعتی نمی راند. او دانش را قرض می گیرد __ بجای اینکه خودش بداند آن را وام می گیرد. اینگونه ارزان تر است و او می تواند عمده خرید کند!

اگر بخواهی واقعیت را مستقیماٌ بشناسی، بسیار طاقت فرسا است. یک فداکاری کامل می طلبد. نوع دوم فقط تا یک حد خاص تلاش می کند. آن محدوده این است: اگر بتواند دانش را ارزان کسب کند، آماده است، ولی اگر قرار باشد چیزی را به مخاطره بیندازد، او عقب نشینی می‌کند.

شجاع باش. تا زمانی که شجاعت بی نهایت نداشته باشی قادر نخواهی بود که نادانی از نوع سوم بشوی: یک نادان متبرک.

 

و آخرین لطیفه: درهرکجا که باشی، تنها تفاوت در درجات است و در کمیات، و نه در کیفیات __ زیرا معمولاٌ هیچکس در مرحله ی اول باقی نمی ماند، این فقط یک مرحله ی نظری است؛ همه کم و بیش باید از آن عبور کنند __ بنابراین تقریباٌ همیشه مردم را در دومین نوع خواهی یافت. از نوع دوم به سوم، هرکجا که باشی این قانون را به یاد داشته باش: ذهنی بسته نداشته باش.

 

مانند این پیر زن مستخدم باش که دزدی را در اتاقش یافت. دزد التماس کرد، "خانم خواهش می کنم. اجازه بده بروم. من در زندگی هرگز خطایی نکرده ام."

پیرزن پاسخ داد، "خوب هرگز برای یادگیری دیر نیست!"

 

و این چیزی است که مایلم به تو بگویم. اگر به نوع دوم تعلق داری، اگر فکر می کنی که
به هوشمندان تعلق داری، آنوقت هرگز برای یادگیری دیر نیست. دانشknowledge  به قدر کافی داری، اینک شناختknowing  را بیاموز. دانش ذهن را همچون گردوخاک روی آینه کدر می‌کند. دانش، شناخت نیست __شناخت کیفیت و طعمی کاملاٌ متفاوت دارد. طعمی ازآموختن دارد.

بگذار تفاوت دانش  knowledgeو آموختن learning را برایت بگویم. دانش یعنی اینکه تو به‌گردآوری اطلاعات، تجربه، طبقه بندی و به حافظه سپردن ادامه می دهی. آموختن یعنی اینکه تو هیچ چیز گردآوری نمی کنی فقط در دسترس هرآنچه که روی می دهد یا هرآنچه روی خواهد داد هستی. آموختن وضعیت یک ذهن باز است. هرچه بیشتر بدانی بسته تر می‌شوی زیرا آنوقت نمی توانی از چیزهایی که دانسته ای اجتناب کنی، همیشه به میان خواهند آمد.

اگر به من گوش بدهی و یک مرد دانش آلوده باشی، یک دانشمند __ پاندیت_  باشی آنوقت نمی توانی مستقیماٌ به من گوش بدهی. نمی توانی مرا بشنوی. وقتی من حرف می زنم، تو در عمق درونت قضاوت می کنی، ارزیابی و انتقاد می کنی __ مکالمه ای وجود ندارد، یک مناظره است. شاید ساکت به نظر بیایی ولی ساکت نیستی، دانش تو به چرخیدن ادامه می دهد. این دانش تو هرآنچه را که من می گویم نابود می کند. آن را تحریف می کند. و هرآنچه به تو می رسد، آن چیز واقعی نیست، آنچه تو دریافت می کنی فقط آن‌چیزی است که دانش تو به تو اجازه می دهد که دریافت کنی.

یک ذهن آموزنده ذهنی است که با توجه و بدون مداخله ی گذشته گوش می دهد؛ ذهنی که فقط یک روزنه است یک پدیده ی آینه گون که هرآنچه را که هست بازتاب می کند. اگر شروع به‌آموختن کنی، به شناخت خواهی رسید. و شناخت به تو کمک می کند تا ببینی که ابداٌ چیزی نمی دانی. انسانی که به واقعیت رسیده است از جهل خویش آگاه می گردد __ او می داند که نمی داند. در این شناخت، جهل یک دگردیسی است، یک تحول، یک انقلاب.

پس از دومین نوع نادانی به سومین نوع جهش کن و یک نادان متبرک باش. تمام برکات من برای  کسانی است که نادان متبرک باشند.

 برای امروز کافیست.

مترجم: محسن خاتمی

www.oshods.com

 

 

 

محتوا:

مقدمه کتاب  صفحه 2

مقدمه مترجم    صفحه 5

1. بدان چگونه زندگی کنی   صفحه 7

2. بدون اینکه چیزی از دست بدهی   صفحه 29

3. راه رفتن روی طناب   صفحه 53

4. بگذار چنین باشد   صفحه 76

5. داشتن و بودن   صفحه 101

6. هنر زندگی کردن   صفحه 126

7. آن گنج    صفحه 146

8. فقط داننده باقی مانده است   صفحه 171

9. به فراسو تعلق داشته باش   صفحه 194

10. ورای شرق و غرب   صفحه 215


مقدمه کتاب

 

سخنان اوشو چندین وجهی، چند بعدی و چند لایه ای هستند. کارکردن روی سخنان او
به عنوان ویرایشگر، یک تجربه‌ی عمیق یاد گیری است، زیرا الزاماٌ فرد باید بارها و بارها سخنش را بررسی کند تا خطایی بوجود نیاید و نکته ای ظریف و دقیق تغییر پیدا نکند. بارها و بارها با خواندن بخش‌هایی از سخنانش برای چهارمین یا پنجمین بار، ناگهان متوجه معنی متفاوتی شده‌ام، یک معنی عمیق‌تر.

من به قدر کافی خوشبخت بوده ام که جزو یکی از ویرایشگران روزهای نخستین پونا باشم، زمانی که ما سعی داشتیم از عهده‌ی این وظیفه ی خطیر و سنگین برآییم و کلام گفته شده‌ی اوشو را به شکل چاپی درآوریم تا افراد بیشتری بتوانند از حقایق شگفت انگیز آن ها __ و یا لطیفه ای بی ربط! __ بهره ‌ببرند. خود اوشو علاقه‌ای عمیق به تمام این روند داشت و در هر مرحله پیشنهادهای هوشمندانه و مهربانانه‌ای می‌داد: از دادن توضیح برای انتقال مفهوم، عکسبرداری، طراحی‌های گرافیک و همچنین نوع  کیفیت کاغذ گرفته؛ تا راضی کردن ناشران محلی هند برای بالابردن کیفیت نشر تا حد استاندارهای غرب __که در ابتدا بسیار کار  دشواری بود ولی در انتها پاداشی بسیار خوب داشت. در آن روزها بیشتر انتشارات توسط روش قدیمی و پرزحمت حروفچینی دستی انجام می گرفت که حروف را با موچین، یک به‌یک کنارهم در یک قالب چوبی قرار می دادند!

از میان تجربه های فراوان و بسیار شگفت آور وآموزنده ای که من از کار با اوشو در مورد کتاب هایش داشتم، یکی را که از همه بیشتر دوست می دارم و به آن توجه دارم، همین کتاب است: هنر مردن.

وقتی ویرایش را تازه تمام کرده بودم، تصمیم داشتم برایش مقدمه ای بنویسم، ولی پس از چند‌بار تلاش کردن، نتوانستم و تسلیم شدم. برای سه کتاب قبلی مقدمه هایی نوشته بودم و موقتاٌ از الهام خالی بودم. بنابراین از دوست عزیزی به نام سوامی آناند دوش Swami Anand Devesh خواستم که چیزی بنویسد. او شاهکارش را به موقع نوشت و من آن را با سپاس تحویل نیروانوNirvano ، پرستار اوشو دادم تا به اوشو برساند و خودم مشغول کتاب بعدی شدم.

ولی اوشو خواسته بود که من نیز مقدمه ای بنویسم. بنابراینT من نیز الهام خویش را از مرگ دوست و سالک عزیزمان، ویپاسانا Vipassana که تازه رخ داده بود گرفتم. شاید این
عمیق‌ترین و نوترین تجربه ای بود که من بعنوان یک سالک داشته‌ام. با مرگ ویپاسانا، اوشو، عاشقانه ولی بسیار قاطعانه منظرگاهی دیگر از مرگ را به ما نشان داد. زمانی که ما در آن تجربه ی غایی ویپاسانا به او ملحق شدیم، قرن‌ها شرطی شدگی ما را ترک کرد. در اینجا، در این کتاب زیبا، اوشو در مورد هنر مردن سخن می گوید __ و هنر زندگی کردن __ و ادراک خوانندگان از مرگ نیز برای همیشه تغییر خواهد کرد.

من نیز نسخه‌ی خودم را تحویل دادم ولی در وقت بازپس گرفتن، هردو مقدمه را  تحویل گرفتم که زیر انبوهی از جوهر قرمز از همدیگر قابل تشخیص نبودند __ مانند تصحیحات یک معلم ادبیات بر روی انشای یک دانش آموز بد!

اوشو با زور خط خوردگی‌های فراوان، جادادن ها و عوض کردن ترتیب کلمات، جملات و پاراگراف ها، نوشته های  دوش و مرا باهم ترکیب کرده بود و اضافاتی از خودش آورده بود و آن را به مخلوقی از خودش تبدیل کرده بود! این چیزی است که در زیر خواهید خواند.
من نام  دوش و خودم را بر پای آن نهاده ام، ولی می بایست سومین را هم اضافه می کردم، مهمترین را __ اوشو.

همانطور که همه می دانند، مرگ چیزی است که برای مردم دیگر رخ می دهد. برای بیگانگان، خارجی ها و برای سگ ها. کسی تصور آن را برای خودش ندارد. این کتاب شاید پذیرش فناپذیربودن را قابل تصور کند. شاید حتی آن دورنما را هیجان آور و اغواکننده سازد __ نه تا حدی که انسان خودش را زیر یک اتوبوس بیندازد، بلکه تا حدی که چیزی غیرقابل اجتناب را با آسودگی پذیرا شویم. و زندگی، که اینگونه از وحشت سبکبار شده، شاید حتی بیشتر قابل لذت بردن شود.

فصل های این کتاب ده سخنرانی روزانه ی اوشو در جمع  commune خودش در پونا هستند. پنج فصل تفسیر داستان های هاسیدHasids  هستند و پنج فصل پاسخ هایی به سوالات مریدان.

موضوع سخنرانی های اوشو ماه به ماه تغییر می کنند: از یک دین به دین دیگر، از یک عارف به عارف دیگر: از تصوف تا تائویسم، از بودا تا هراکلیتوس، از جینیسمJainism  تا هاسیدیسم  Hasidismو از مسیح تا چانگ تزوChaung Tzu. او در تمام این سنت ها  یک "خودی" است، زیرا در نقطه‌ی تلاقی تمامی این ها ایستاده است. در این ماه او کلاه خاخامی خودش را بر سر نهاده است. روزی او را شنیدم که به یک پسر آمریکایی میگفت: "به آنان بگو که من یک شیخ یهودی هستم!"__ جوان باید به پدر و مادرش در اسراییل ملحق می‌شد و نمی دانست در جواب آنان که در مورد مرشد هندی اش سوال می کنند چه پاسخی بدهد!__
در آن لحظه، با خنده ی شعفناکی که داشت وبا راحت شدن آن پسرجوان، این حرف او کاملاٌ معتبر بود!

اوشو یک مرجع خود-گزیده از انواع لطیفه هاست. آن "چیز" او در مورد جوک ها، خودش در نوع خود یک جوک شده است!

یکی از جوک هایی که همیشه از او به یاد دارم، بطور خلاصه، این است:

سه راهب خندان بودند که عادت داشتند روستا به روستا سفر کنند. در هر روستا آنان در وسط بازار می نشستند و می خندیدند و به زودی مردم دورشان جمع می شدند و شروع به خندیدن می کردند. شدت و جذبه ی خندیدن آن سه راهب طوری بود که همه از ته دل و با چشمانی پراز اشک به خنده می افتادند.

روزی یکی از آن سه راهب مرد و جمعیتی عظیم در مراسم سوزاندنش جمع شده بودند. مردم از اینکه آن دو دوست راهب دیگرش هنوز به خندیدن ادامه می دادند متعجب شده بودند. مردم آماده می شدند تا جسد را آماده کنند و روی تلی عظیم از هیزم قرار دهند تا خاکستر شود. آن دو راهب به مردم گوشزد کردند که وصیت آن دوستشان این بوده که لباس هایش را عوض نکنند و او باید با همان لباس های تنش روی تل هیزم ها قرار بگیرد.

دلیل این درخواست به زودی مشخص می شد. وقتی که آتش به تل هیزم گرفت و لباس ها شروع به سوختن کردند، انفجارهای مهیبی از آن تل برخاست و یک مراسم آتش‌بازی بزرگ شروع شد. آن راهب قبل از مردن مواد محترقه و فشفشه های زیادی را در لباسش پنهان کرده بود! و آن دو راهب و تمامی مردم شروع کردند به خندیدن و خندیدن و خندیدن.

وقتی اوشو این جوک را بیان می کند هرگز از خندیدن با دهانی بسته خودداری نمی کند __ زیرا که من فکر می کنم این احساس او در مورد مرگ باشد.

سال پیش وقتی مرگ یکی از سالکین خودش فرا رسید، او نیز نوعی تجربه ی تکان دهنده ی مشابه به ما داد. آن زن فردی شاد و خندان و رقصان بود و ما در مرگش آواز خواندیم و رقصیدیم و خندیدیم. نوری که از آتش آن توده ی هیزم سوزان در کنار رودخانه، زیر ستارگان برمی خاست و جسد را می سوزاند بازتابی از همان رداهای نارنجی رنگی بود که اطرافش حلقه زده بودند و انرژی در یک آتش‌بازی بزرگ آسمانی، خیزشی بزرگ و شگفت آور داشت.

برای نخستین بار و برای تمامی حاضران، شاید ما مرگ را قدری آنگونه که اوشو می دید، دیدیم __ مرگ، فرصتی برای جشن گرفتن!

 

سوامی آناند دوش Swami Anand Devesh

ما پریم وینا Ma Prem Veen


 


 

مقدمه مترجم

 

برای آنان که با تعداد و حجم کتاب های اشو آشنا هستند __ فقط 650 کتاب به زبان انگلیسی که شامل گردآوری ها نیست__ روشن است که انتخاب یک کتاب از میان این گنجینه ی عظیم، کاری بس دشوار است و بستگی به عوامل بسیار دارد.

در تهران که بودم هیچگونه حق انتخابی نداشتم و فقط هر کتابی را جهان هستی در اختیارم
می گذاشت، بدون چانه زدن با سپاس می گرفتم و ترجمه می کردم. ولی از وقتی که به پونا آمده ام، در این سه سال که دسترسی به کتاب های اشو راحت و آسان است، توانسته ام با انتخاب عنوان های ویژه، تاحدودی نیازهای شخصی خود و خوانندگان عزیز فارسی زبان را برآورده کنم.

این کتاب را دیشب__ یکشنبه 26 اردی‌بهشت 1383، یک روز پس از اتمام کتاب قبلی، آخوندها و سیاستمدارها: مافیای روح __ پس از مدتی تفکر و تامل از میان کتابخانه‌ی کوچک ولی غنی خود __ که داستانش را در زیر خواهم گفت_ انتخاب کردم؛ به دلایل زیر:

اول اینکه خودم در سنی هستم که زندگیم وارد مراحل متفاوتی شده و شوقم نسبت به ورود
به اسرار و ناشناخته ها بیش از همیشه است. البته نظرات اشو در مورد مرگ را در کتاب های دیگرش _ ازجمله "واینک و اینجا" __ خوانده ام ، ولی عنوان این کتاب جاذبه ای دیگر داشت! دوم اینکه از میان سنت ها و عرفان های مختلف جهان که اشو از آن ها سخن
می‌گوید، شاید از هر سلک و طریقت دست کم یک کتاب را ترجمه کرده باشم، بجز همین هاسیدیسم یا عرفان یهود، که میل داشتم بیشتر در موردش بدانم.

و سوم اینکه با خواندن نخستین صفحه از فصل اول کتاب، همانجا دریافتم که برخلاف ظاهر عنوان، این کتاب در مورد زندگی است (که مرگ هم شامل آن است!)

 

اینک با اتمام ترجمه ی مقدمه کتاب، به نکته ی ظریفی در مورد چگونگی داشتن اصل این کتاب هم می پردازم که هم مربوط است و هم خالی از لطف نیست. این کتاب همراه با تعداد بسیاری از سایر کتاب های قدیمی و کمیاب اشو، بخشی از یک "میراث الهی" است که
به این بنده رسیده و امیدوارم همینگونه بماند و نسل به نسل به دست "میراث داران واقعی __ نه حقوقی" آن برسد و مصرف شود. دوست عزیز و فقیدی داشتیم به نام  سوامی پریم فرید Swami Prem Farid که اهل اینجا بود و چهار سال پیش بطور تصادفی در دل کوهستان‌های درکه در شمال تهران با ایشان ملاقات کردم (از آن تصادف های همزمان و حساب شده تا کسری از ثانیه اش!) مرحوم فرید از سالکان قدیمی و اولیه اشو بود که به قول خودش، تازه وقتی که اشو از دنیا رفت، و پس از چند سال فهمید که "اشو کی بوده است"! با لطف ومهربانی خاصی که به من و کار من داشت، مدتی کوتاه با هم در داخل ایران همسفر شدیم؛ تا اینکه روزگار چنین خواست که ایشان برای چند ماه اول ورود ما به پونا، میزبان مهربان ما نیز باشد.

متاسفانه در این اواخر به بیماری سرطان ریه مبتلا شده بود، تا اینکه سال گذشته در فصل باران و در یک روز بارانی در بیمارستان از این دنیا رفت و جسدش را پس از چرخاندن در داخل محوطه ی اشو، به کنار همان رودخانه __ که در مقدمه کتاب آمده است و اشو نیز در آنجا سوزانده شده __ آوردند و سوزاندند. این سومین مراسم سوزاندن جسد بود که در هند شاهدش بودم ولی کاملاٌ و تماماٌ با دو دیگر تفاوت داشت: در تمام طول راه، صدها نفر سالک شرقی و غربی، به نواختن موسیقی و آوازخواندن و رقص پرداخته بودیم و مراسمی بود
بی نظیر و به یادماندنی که یکی از دوستان هنرمند ایرانی از آن عکسبرداری کرده که ممکن است تصویری از آن مراسم را در اینجا بیاورم. به قول همین دوست که آن زمان ایشان را نمی شناختم، این مراسم چنان تکان دهنده و شگفت انگیز بود که او نتوانسته بود چنانکه باید در حرفه ی عکاسی خود حضور داشته باشد. ولی تصاویری خوب و روشن از آن مراسم برجای مانده است که نشان می دهد آری، مرگ را نیز می توان به یک جشن و ضیافت تبدیل کرد. و این یک گواه زنده و عملی از فرمایش مولای رومی بود که می فرماید:

"میا بر گور من بی دف برادر

که در بزم خدا غمگین نشاید."

 

پس از چند روز، منیژه دختر آن مرحوم __ والدینش او را در زمان نوزادی نزد اشو برده بودند و اشو وسط پیشانی او را لمس کرده و برایش برکت طلبیده بود و اینک جوانی سالم و نویسنده ای توانا است __ از من خواست که به منزلشان بروم و در کمال سخاوت چندین عکس بزرگ و نوار سخنرانی اشو را همراه سه کارتن بزرگ موجودی تمام کتابخانه ی آن مرحوم به من بخشید و گفت "تو بهتر از این ها استفاده می کنی، پس به تو می رسند."

و آنچه در پیش دارید نخستین مصرف همگانی از این گنجینه ی کم نظیر از کتاب های مرشد عزیزمان است که برای خوانندگان فارسی زبان آماده شده است.

 

لذت ببریم، شاد زندگی کنیم و با عزت برویم.

دوستدارتان: محسن خاتمی پونا: 15 خرداد ماه 1383 پنجم ژوئن 2004